پايان سرماخوردگي
بعد از دوهفته مريضي اين روزا حالم يه خورده بهتر شده و فقط آبريزش بيني دارم.
اوايل كه سرما خورده بودم خيلي حالم بد بود و تبم به ۳۹ درجه هم رسيده بود و همش پام توي آب بود.
چند روزي هم دوست بابام (عمو فرزاد) اومده بودن خونمون و يه پسر ۵ ساله هم داشت كه كلي با هم بازي كرديم. عمو فرزاد براي من يه گيتار خريد و منم اونو به گردنم مينداختم و مثل گيتارزناي حرفه اي گيتار ميزدم. ديشب هم كه خاله جونم اينا خونمون بودن. راستي از دخترخاله ام بگم. اون چند روز ديگه شش ماهش تموم ميشه و كم كم داره بزرگ ميشه. البته با داداشم (گم گم ) صميمي تره و بيشتر با اون بازي ميكنه.
خريد لباس زمستون
ديروز ظهر منو مامانو داداشم رفتيم خونه خاله جون و با دختر خاله م كلي بازي كرديم. غروب هم بابايي اومد دنبالمون و رفتيم خيابون بهار تا برامون لباس بخرن. براي من يه بلوز و كلاه خريدن و شب هم برگشتيم خونه خاله جون.
عکس های من





اسباب کشی خاله جونم
چند روزیه که اسباب کشی خاله جون زندگی همه ما رو مختل کرده و از همه مهمتر دخترخاله کوچولوم "آلاخون بالاخون" شده و از دیشب اومدن خونه ما.
دیروز هم منو بابا و مامان رفتیم هفت حوض تا برای مامانم گوشواره بخریم ولی بابا و مامان به توافق نرسیدن و دست خالی برگشتیم.
راستی این روزا من خیلی از کلماتو میتونم تلفظ کنم البته به سبک خودم
.
مثلاٌ میتونم بگم: زهراجون ـ انگور ـ خاله جون و . . .
این روزا هم که خاله جونم اینا خونمون هستن من دربست در خدمت دخترخاله م هستم و تا از خواب بیدار میشه و گریه میکنه بدو بدو میرم بالا سرش و آرومش میکنم.

