خريد لباس زمستون
ديروز ظهر منو مامانو داداشم رفتيم خونه خاله جون و با دختر خاله م كلي بازي كرديم. غروب هم بابايي اومد دنبالمون و رفتيم خيابون بهار تا برامون لباس بخرن. براي من يه بلوز و كلاه خريدن و شب هم برگشتيم خونه خاله جون.
عکس های من





اسباب کشی خاله جونم
چند روزیه که اسباب کشی خاله جون زندگی همه ما رو مختل کرده و از همه مهمتر دخترخاله کوچولوم "آلاخون بالاخون" شده و از دیشب اومدن خونه ما.
دیروز هم منو بابا و مامان رفتیم هفت حوض تا برای مامانم گوشواره بخریم ولی بابا و مامان به توافق نرسیدن و دست خالی برگشتیم.
راستی این روزا من خیلی از کلماتو میتونم تلفظ کنم البته به سبک خودم
.
مثلاٌ میتونم بگم: زهراجون ـ انگور ـ خاله جون و . . .
این روزا هم که خاله جونم اینا خونمون هستن من دربست در خدمت دخترخاله م هستم و تا از خواب بیدار میشه و گریه میکنه بدو بدو میرم بالا سرش و آرومش میکنم.
پارسا و گرمای مردادماه
یه خورده از خودم بگم
به قول عمو حسین کلی بزرگ شدم
آخه عموحسین میگه از وقتی دخترش بدنیا اومده احساس میکنه که من خیلی بزرگ شدم و همش فکر میکنه من یه آدم بزرگم. طفلک حق هم داره ، آخه اون همش دختر ۵ کیلویی شو میبینه که نه راه میره و نه حرف میزنه و نه غذا میخوره واسه همین وقتی منو میبینه که میدوام و غذا میخورم و از همه مهمتر اونو به اسم صدا میکنم (سین) {به فتح سین} کلی تعجب میکنه!!![]()
خلاصه اینکه این روزا من توی خونه تنها هستم و داداشم خونه پدرجونمه و منم و اسباب بازیهای داداشم.

